تبليغاتX
 هيسنا
 

ابليس

 

 

 

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود

ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟

جواب داد: براي اسارت آدميزاد.

طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ،

طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.

سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:

اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند،
پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،
خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت: عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

 

 


 

نوشته شده توسط انسي در یکشنبه 31 خرداد1388 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت


خلقت زن (مبارک)

 

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: " چرا این همه وقت صرف این یکی می کنی؟ "

خداوند پاسخ داد: " آیا دستور کار او را دیده ای ؟ با این حال ،  چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است ، تمام کنم."

فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. " ای وای ، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید."

خداوند مخالفت کرد: " آن که نشتی نیست ، اشک است."

فرشته پرسید: " اشک دیگر چیست؟ "

خداوند گفت: " اشک وسیله ای است برای ابراز شادی ، اندوه ، درد ، نا امیدی ، تنهایی ، سوگ و غرورش."

فرشته شگفت زده شد.

زن ها واقعا حیرت انگیزند.

زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.

همواره سختی ها را بهتر تحمل می کنند ، بار زندگی را به دوش می کشند ، ولی شادی ، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.

برای آنچه باور دارند می جنگند ، در مقابل بی عدالتی می ایستند و وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد ، "نه" نمی پذیرند.

بدون قید و شرط دوست  می دارند.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.

کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است ، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند ، آنها شفقت و فکر نو می بخشند.

 

 پ.ن : "به نظر من بعلاوه تمام حرفهای بالا ... زن با مرد تکمیل می شه و مرد با زن! ... و گرنه احتیاج نبود به آفرینش جفت!"

 

 


 

نوشته شده توسط انسي در یکشنبه 24 خرداد1388 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت


پاسخ نه!

 

 temptation

 

بیگانه ای به صومعه رفت.سراغ کشیش را گرفت و گفت:می خواهم زندگی ام را بهتر کنم،اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلودم رها کنم.

پدر روحانی متوجه شد که در بیرون باد تندی می وزد،و به بیگانه گفت:اینجا هوا خیلی گرم است.می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟

بیگانه گفت:غیر ممکن است!

راهب گفت:همین طور باز داشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد،غیر ممکن است. اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه" بدهی،هیچ آسیبی به تو نمی رساند.

 


 

نوشته شده توسط انسي در چهارشنبه 20 خرداد1388 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت


Trouble

 

text

 


 

نوشته شده توسط انسي در دوشنبه 11 خرداد1388 | موضوع : گالری | لینک ثابت


زن

 

wemen

 

یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه ، بطوری که ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه ، ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برند ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ، خانم رو به طرف مقابل کرد و گفت : آه چه جالب شما مرد هستید !

ببینید چه به روز ماشینهامون اومده ؟! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم ! این باید یک نشونه از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم ...!

مرد هم با هیجان پاسخ داد : بله کاملا با شما موافقم ، این باید نشونه ای از طرف خدا باشه !

بعد اون زن ادامه داد و گفت : وای خدای من ! اینجا رو ببین یک معجزه دیگه ! ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده ! مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن رو جشن بگیریم !

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان داد ، در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سر کشید ! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه ...

اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد !

مرد با تعجب گفت : شما نمی نوشید؟!

و زن در جواب گفت : نه ، فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم !!!

 

پ.ن : بـــــــــــــــــله ! همه خانم ها که مثل هم نیستن! ... من می گم قدر خانم ایرانی رو باید داشت ، باز بگید چرا!   

 


 

نوشته شده توسط انسي در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 | موضوع : داستانهای کوتاه(طنز) | لینک ثابت