
خدايا
در رويارويي با مشكلات
در ميان نوميدي و شكست
به يادم آور :
اين نيز بگذرد.
خدايا
شكرت
پ.ن ۱ : شكرت
پ.ن ۲ : ۵۰ ٪ به جلو حركت مي كنم...
نوشته شده توسط انسي در یکشنبه 16 تیر1387 | موضوع : شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها! | لینک ثابت

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا گريه مي كني ؟
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم.
پسر بچه گفت : من نمي فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد!
بعدها پسركوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه ميكند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زنها براي هيچ چيز گريه مي كنند .
پسر كوچك ، بزرگ شد و به يك مرد تبديل شد ، ولي هنوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه مي كنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد : خدايا چرا زنان به آساني گريه مي كنند ؟
خدا گفت : زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود بخصوصي باشد بنابراين نشانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه را به دوش بكشد ، و همچنين شانهايش آنقدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد ، من به او يك نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد و وقتي آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را داشته باشد . به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اينكه شكايتي بكند. به او عشقي دادم كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش كند. و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند.
و در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد. اين اشكها فقط مال اوست. و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد .
خدا گفت : مي بيني پسرم ، زيبايي يك زن در ظاهر او نيست ، در شيوه آرايش موهايش نيست ، بلكه زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و قلب او ، جاي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد... .
پ.ن ۱ : ببخشید که نمیرسم بهتون سر بزنم.. اما به یادتون هستما... ![]()
پ .ن ۱.۵ : پروپزال تزم رو تحویل بدم ، بعدش ۳ تا پروژه دارم اون ها رو هم تحویل دادم... گوش شیطون کر ، يكم سرم خلوت ميشه مي تونم بهتون تند تر سر بزنم .. البته اميدوارم مثل خيال آخر ارديبهشتم نشه ![]()
پ.ن ۲ : براي زندگي فكر بكنيد اما استرس نخوريد (ديل كارنگي) ... -البته با كمي تحريف!!!-... قابل توجه خودم!!!!![]()
نوشته شده توسط انسي در سه شنبه 4 تیر1387 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت
در نگاه اول :

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در نگاه آخر:

نوشته شده توسط انسي در یکشنبه 2 تیر1387 | موضوع : گالري(طنز) | لینک ثابت

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود . پيش كشاورز رفت و درخواست خود را بيان كرد. كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد . مرد قبول كرد...
در ِ طويله اولي كه بزرگترين بود ، باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود... گاو با سم به زمين مي كوبيد ، به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت !
دومين در ِ طويله كه كوچكتر بود ، باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد !
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود ...پس لبخندي زد ، در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد.... اما ....... گاو دم نداشت !
زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود!!
نوشته شده توسط انسي در سه شنبه 28 خرداد1387 | موضوع : داستانهای کوتاه | لینک ثابت

حال دنيا را بپرسيدم من از فرزانه اي
گفت آن خوابست يا وهمي است يا افسانه اي
گفتمش احوال عمر اي دل بگو با ما كه چيست
گفت يا برقي است يا شمعي است يا پروانه اي
گفتمش اين پنج روز نحس چون بايد گذشت
گفت در حلقي و يا دلقي يا ويرانه اي
گفتمش اينان كه ميبيني چون دل بسته اند
گفت يا كورند يا مستند يا ديوانه اي
پ.ن ۱: تز هم دردسر داره ها ! تازه ه ، من اول راهم!
پ.ن ۱.۵: كاشكي شبانه روز ۴۸ ساعت بود!
پ.ن ۲: ... : ( ...
پ.ن ۳: احساس ميكنم وارونم! نمي دونم شايدم دنيا وارونس ! يك حالتي مثل عكسي كه گذاشتم ! كدوم جهت واقعيه؟؟! اگر گفتيد ![]()
پ.ن ۴: فكر كنم تعادل ترازو هام داره مي ريزه به هم!
نوشته شده توسط انسي در شنبه 25 خرداد1387 | موضوع : شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها! | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بعضی اوقات لازمه آدم از لاکی که برای خودش درست کرده به بیرون یه سرکی بکشه!!
بعضی اوفات لازمه آدم اطرافشو با یک دید دیگه نگاه کنه!
اینجا میخوام از داستانهاي كوتاه بگم از مطالب جالب و خوندني ( دوست دارمشون و بهشون اعتقاد دارم)
بعلاوه
مطالب طنز (بدون هيچگونه جانبداريي البته ;) ) ...
خوش آمديد..
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
درباره وبلاگ
داستانهای کوتاه
داستانهای کوتاه(طنز)
گالری
گالري(طنز)
...Love is
شنیده ها ، خوانده ها ، گفته ها ، ديده ها!
دوستان
یکی از همین آرشها
پونه جان
یادداشت های روزانه سلماز جان
صبح بخير كتايون جان
گنبد كبود عليرضا خان
نگفتني هاي فرياد خان
چهل و هشت آقاي هدايت
خيانت سينا خان
امرداد عادل خان
دل كوچولو نوا جان
در مصاف تند باد (شاندل)
زندگي در پاورقي ماري جان
نقاب شكسته بهار جان
زندگي امير كيهان خان
جان شيفته وحشي
خروپف رهام خان
خداحافظ همین حالا GoodBoyخان
به سوي افتخار حميد خان
در آستانه حيرت
يارخوش
نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
طراح قالب