
داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسنده و فيلسوف معاصر، از رستوران سلف سرويس؛ هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت. وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست. با اين نيت که از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت. از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد.. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»
مرد با تعجب گفت: « ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: « به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه ميخواهيم،برگزينيم.

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .
ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .
نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم .
ماه گفت : چرا ؟
نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود
ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟
جواب داد: براي اسارت آدميزاد.
طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ،
طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.
سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:
اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند،
پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،
خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...
مرد قبول کرد .
ابلیس خنده کنان گفت: عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود ، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: " چرا این همه وقت صرف این یکی می کنی؟ "
خداوند پاسخ داد: " آیا دستور کار او را دیده ای ؟ با این حال ، چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است ، تمام کنم."
فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد. " ای وای ، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید."
خداوند مخالفت کرد: " آن که نشتی نیست ، اشک است."
فرشته پرسید: " اشک دیگر چیست؟ "
خداوند گفت: " اشک وسیله ای است برای ابراز شادی ، اندوه ، درد ، نا امیدی ، تنهایی ، سوگ و غرورش."
فرشته شگفت زده شد.
زن ها واقعا حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.
همواره سختی ها را بهتر تحمل می کنند ، بار زندگی را به دوش می کشند ، ولی شادی ، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
برای آنچه باور دارند می جنگند ، در مقابل بی عدالتی می ایستند و وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد ، "نه" نمی پذیرند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است ، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند ، آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
پ.ن : "به نظر من بعلاوه تمام حرفهای بالا
... زن با مرد تکمیل می شه و مرد با زن! ... و گرنه احتیاج نبود به آفرینش جفت!"

بیگانه ای به صومعه رفت.سراغ کشیش را گرفت و گفت:می خواهم زندگی ام را بهتر کنم،اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلودم رها کنم.
پدر روحانی متوجه شد که در بیرون باد تندی می وزد،و به بیگانه گفت:اینجا هوا خیلی گرم است.می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟
بیگانه گفت:غیر ممکن است!
راهب گفت:همین طور باز داشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد،غیر ممکن است. اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه" بدهی،هیچ آسیبی به تو نمی رساند.

فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های استاد تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند .به ما شانس و فرصت یادگیری و یا آموزش دادن را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود.معذالک ظاهری بسیار حقیرانه داشت.
شاگرد گفت :
- این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند.
استاد گفت :
- من گفتم آموختن و آموزش دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد،کافی نمی باشد. بایستی دلایل را بررسی کرد. پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علتهایش بشو یم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج زن و شوهر و تعداد 3 فرزند، با لباسهای پاره و کثیف.
استاد خطاب به پدر خانواده می گوید :
- شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟
و آن مرد نیز در آرامش کامل پاسخ داد :
- دوست من ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه ، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر ،کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.
استاد فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه،رو به شاگرد کرد و گفت :
- آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن.
- اما آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.
و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و ان گاو نیز در آن حادثه مرد.
این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها ، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ماوقع از آن خانواده تقاضای بخشش و و به ایشان کمک مالی نماید. اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. لذا در را هل داد و وارد خانه شد و مورد استقبال یک خانواده بسیار مهربان قرار گرفت. سوال کرد :
- آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟
جوابی که دریافت کرد،این بود :
- آنها همچنان صاحب این مکان هستند.
وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت واز احوالات استاد فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان .زندگی به آن خوبی شده اند.
آن مرد گفت :
- ما دارای یک گاو بودیم،اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از ان به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم، و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات ، پنبه و سبزیجات معطر بودم . هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که :
چه خوب شد آن گاو مرد!

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا گريه مي كني ؟
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم.
پسر بچه گفت : من نمي فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد!
بعدها پسركوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه ميكند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زنها براي هيچ چيز گريه مي كنند .
پسر كوچك ، بزرگ شد و به يك مرد تبديل شد ، ولي هنوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه مي كنند. بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند. او از خدا پرسيد : خدايا چرا زنان به آساني گريه مي كنند ؟
خدا گفت : زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود بخصوصي باشد بنابراين نشانه هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار همه را به دوش بكشد ، و همچنين شانهايش آنقدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد ، من به او يك نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد و وقتي آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را داشته باشد . به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اينكه شكايتي بكند. به او عشقي دادم كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش كند. و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند.
و در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد. اين اشكها فقط مال اوست. و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد .
خدا گفت : مي بيني پسرم ، زيبايي يك زن در ظاهر او نيست ، در شيوه آرايش موهايش نيست ، بلكه زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست. و قلب او ، جاي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد... .
پ.ن ۱ : ببخشید که نمیرسم بهتون سر بزنم.. اما به یادتون هستما... 
پ .ن ۱.۵ : پروپزال تزم رو تحویل بدم ، بعدش ۳ تا پروژه دارم اون ها رو هم تحویل دادم... گوش شیطون کر ، يكم سرم خلوت ميشه مي تونم بهتون تند تر سر بزنم .. البته اميدوارم مثل خيال آخر ارديبهشتم نشه 
پ.ن ۲ : براي زندگي فكر بكنيد اما استرس نخوريد (ديل كارنگي) ... -البته با كمي تحريف!!!-... قابل توجه خودم!!!!

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر كشاورزي بود . پيش كشاورز رفت و درخواست خود را بيان كرد. كشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست.من سه گاو نر را آزاد مي كنم اگر توانستي دم يكي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد . مرد قبول كرد...
در ِ طويله اولي كه بزرگترين بود ، باز شد . باور كردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي كه در تمام عمرش ديده بود... گاو با سم به زمين مي كوبيد ، به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشيد تا گاو از مرتع گذشت !
دومين در ِ طويله كه كوچكتر بود ، باز شد.گاوي كوچكتر از قبلي كه با سرعت حركت كرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش كنم چون گاو بعدي كوچكتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد !
سومين در طويله هم باز شد و همانطور كه فكر ميكرد ضعيفترين و كوچكترين گاوي بود كه در تمام عمرش ديده بود ...پس لبخندي زد ، در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگيرد.... اما ....... گاو دم نداشت !
زندگي پر از ارزشهاي دست يافتني است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهيم ممكن است كه ديگر هيچوقت نصيبمان نشود!!

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید:
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره من می نویسید؟
پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت:درست است درباره تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!
بستگی به این دارد چطور نگاهش کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.
خاصیت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
خاصیت دوم:
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
خاصیت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست. در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.
خاصیت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام پنجمین خاصیت مداد:
همیشه اثری از خود بر جای می گذارد. بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی

روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين
نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي
يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را
پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و
بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند.
شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"
شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"
شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به
همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد.
هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك
برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت
خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه
لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت
جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!
پ.ن: به همين سادگي؟!

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريا بهم رسيدند و تصميم گرفتن تا خود را در دريا بشويند. لباس از تن در آوردند و به شنا پرداختند ، پس از اندكي ، زشتي به ساحل برگشت و لباس زيبايي را به تن كرد و راهش را گرفت و رفت . زيبايي اندكي بعد از دريا بيرون آمد و اثري از لباس خود نديد و چون از برهنه بودن خجالت مي كشيد به ناچار لباس زشتي را پوشيد و راه افتاد
از آن روز به بعد مردان و زنان بسيار آن دو را با هم اشتباه گرفتند...
اما كساني بودند صورت زيبايي را ديدند و با وجود لباسي كه به تن داشت او را شناختند و بعضي نيز صورت زشتي را ديده و با زيبايي اشتباه نگرفتند....

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاری آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : " کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ " دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت: " من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : " کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ " باز دست ها بالا رفت.
او اينگونه ادامه داد : " خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ " و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.
سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : " هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد؟” اما هنوز دست ها در هوا بود.
سخنران گفت : " دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد. "
" خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. "
ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد
بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.

ديروز شيطان را ديدم
در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد . و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند . و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند .و بعضي آزادگيشان را
و من ديدم که شيطان ميخنديد.
ادامه مطلب

Life isn't a race!
Have you ever watched kids on a merry-go-round,
or listened to rain slapping the ground?
Ever followed a butterfly's erratic flight,
or gazed at the sun fading into the night?
You better slow down, don't dance so fast,
time is short, the music won't last.
Do you run through each day on the fly,
when you ask "How are you?", do you hear the reply?
When the day is done, do you lie in your bed,
with the next hundred chores running through your head?
You better slow down, don't dance so fast,
time is short, the music won't last.
Ever told your child, we'll do it tomorrow,
and in your haste, not see his sorrow?
Ever lost touch, let a friendship die,
'cause you never had time to call and say hi?
You better slow down, don't dance so fast,
time is short, the music won't last.
When you run so fast to get somewhere,
you miss half the fun of getting there.
When you worry and hurry through your day,
it's like an unopened gift thrown away.
Life isn't a race, so take it slower,
and hear the music before your song is over.
David L.Weatherford
پ.ن :
merry-go-round = چرخ و فلک fading = محو شدگى
slap= ضربه ، صداي چلب چلوب! chores = کارهاى روزمره ،کار مشکل
butterfly = پروانه haste = شتاب ،عجله کردن
erratic = نامنظم sorrow = غم واندوه

دنیا نمی تواند ما را خوشحال کند. خود ما هستیم که می توانیم این چنین کنیم! ساده تر از آن است که حتی فکرش را بکنیم. می توانیم شاد باشیم ، اگر تصمیم به شاد بودن بگیریم . حتی اگر این شادی ، سطحی و ظاهری باشد، باز هم روشی است کاملأ آگاهانه و موثر برای زندگی.
برای آنکه حداکثر استفاده را از موهبت های وجود خود ببریم ، باید قابلیت هایی را که در خود سراغ داریم کاملأ ارزیابی کنیم ، آیا راهی بهتر از شاد بودن با خود و زندگی مان پیدا می کنیم؟
آیا می توانیم شاد باشیم در حالیکه زندگی بر وفق مرادمان نبوده و یا با اتفاقی ناگوار مواجه هستیم؟
البته که می توانیم!
شرایط و حوادث توجیه مناسبی نیستند. احساس ناراحتی امری است کاملأ طبیعی و اجتناب ناپذیر. ممکن است دچار غم و ناراحتی بزرگی باشیم ، ولی نباید اجازه بدهیم بر ما چیره گردد و گرفتارمان کند. ما می توانیم بر حوادث غلبه کنیم و درهمان لحظات نیز شاد باشیم ( به وقت شاد بودن ، انرژی فعالی ، تولید می شود که می توانیم بواسطه آن بر غم و غصه غلبه کنیم).
شاد باشیم! نه به این دلیل که آنقدر ناآگاه هستیم که راه دیگری را نمیشناسیم ، بلکه آنقدر زیرک و باهوش هستیم که این روش (شاد بودن) را به عنوان بهترین و موثرترین راه موفقیت شناسایی کرده ایم.
ادامه مطلب

پسربچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد وگفت هربار كه عصباني میشوی باید یک میخ به دیوار بکوبی
روز اول ، پسر بچه ۳۷ ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد،همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند، تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد. او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسا ن تر از كوبيدن ميخ ها بر ديوار است. بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد. او اين مسئله را به پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند، يكي از مي خها را از ديوار در آورد.
روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديواربرد و گفت:
پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروزشوي. اما به سورا خ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نميشود. وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني، آن حر ف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذرخواهي هم فايده ندارد . چون آن زخم سرجايش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحضات شانه هاي تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟
گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت
ادامه مطلب

يك ضرب المثل سرخ پوستي ميگويد
وقتي متوجه شدي اسب مرده را ميراني از اسب پياده شو
ولي برخورد ما معمولا اين گونه است:
- تازيانه را قوي تر ميكنيم .
- اسب سوار را عوض مي كنيم .
- مي گوئيم ما هميشه همينطوري اسب سواري مي كنيم .
- كميته اي تشكيل مي دهيم تا اسب را آناليز كند .
- سعي مي كنيم مكان ديگري پيدا كنيم كه ببينيم اسب مرده آنجا چطوري مي دود .
- استاندارد اسب سواري را بالا مي بريم .
- گروهي تشكيل مي دهيم تا اسب مرده را زنده كند .
- گروهي را مامور مي كنيم تا اسب سواري را بهتر ياد بگيرند .
- اسب هاي مرده را با هم مقايسه ميكنيم .
- گروهي را تعين مي كنيم تا به اين نتيجه برسند اسب مرده است .
- گروهي را از بيرون مي خريم تا با اسب مرده بتوانند سوار كاري كنند .
- چندين اسب مرده را جمع مي كنيم تا سرعت بالاتر برود .
- توضيح مي دهيم : هيچ اسبي نمي تواند آنقدر مرده باشد كه نتوانيم آن را بزنيم (تنبيه كردن
- دنبال راه چاره اي مي گرديم تا توان اسب مرده را زياد تر كند .
- تحقيق مي كنيم تا ارزانترين مشاور را به دست آوريم .
- چيزي مي خريم تا بوسيله آن بتوانيم سرعت اسب مرده را بالاتر ببريم .
- توضيح مي دهيم كه اسب ما بهتر و سريع تر و ارزان تر از اسب مرده است .
- گروه كنترل كيفي ايجاد مي كنيم كه موارد استفاده از اسب هاي مرده را پيدا كند .

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو انتخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير
پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن
ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد....!!
پ . ن : داشتم توي عكسام براي ا ين مطلب د نبال عكس ميگشتم كه عكس اين اسب و ديدم! خنده قشنگي داره .... بي ربط به موضوع نيست.... " لبخند پيروزي اونم با اين ژست..." 
يكديگر را دوست بداريد ، اما ، از عشق زنجير مسازيد :
بگذاريد عشق همچون دريايي مواج ، ميان ساحل هاي جانتان ، در تموج و اهتزاز باشد.
جامهاي يكديگر را پر كنيد ، اما ، از يك جام منوشيد.
از نان خود به يكديگر هديه دهيد ، اما ، هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد.
به شادماني با هم برقصيد و آواز بخوانيد ، اما ، بگذاريد هر يك براي خود تنها باشيد.
همچون ، سيم هاي عود كه هر يك در مقام خود تنها است ، اما ، همه با هم به يك آهنگ مترنمند.
دلهايتان را به هم بسپاريد ، اما ، به اسارت يكديگر ندهيد.
زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد.
در كنار هم بايستيد ، اما نه بسيار نزديك :
از آنكه ، ستونهاي معبد ، به جدايي ، بار، بهتر كشند ،
و بلوط و سرو، در سايۀ هم ، به كمال ِ رويش نرسند.
جبران خليل جبران

اهورا مزدا: سنگ که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد. از ضخمهای تیشه خسته نشوکه وجودت شایسته تندیس است
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بود که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن ، کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه.
يه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت :
" این منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟
مگه یادت نیست؟
ما هر دومون توی معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم! "
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت :
" یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟ "
سنگ پاسخ داد:
" آره ،آخه ابزارش به من آسیب میرسوند
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم. "
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که :
" ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست
پس بهش گفتم : " هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده "
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن
آره عزیز دلم!رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو .و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم
پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم: " خوش اومدی "
و از خودمون بپرسیم :
" این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟ ... "

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد .
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد .
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد .
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق ميكنند ...
از كتاب هفده داستان كوتاه
از نويسندگان ناشناس