
بیگانه ای به صومعه رفت.سراغ کشیش را گرفت و گفت:می خواهم زندگی ام را بهتر کنم،اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلودم رها کنم.
پدر روحانی متوجه شد که در بیرون باد تندی می وزد،و به بیگانه گفت:اینجا هوا خیلی گرم است.می توانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟
بیگانه گفت:غیر ممکن است!
راهب گفت:همین طور باز داشتن خودت از اندیشیدن به آنچه خداوند را می آزارد،غیر ممکن است. اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه" بدهی،هیچ آسیبی به تو نمی رساند.
